دیگر غروب مرا اختیاری نیست. بر نگاهم رنگ های پایان می گذرند. اما هنوز در حسرت توام.
ای فصل پر نور
ای زردهای ملایم
ای نارنجی های خموش
ای سبزهای مکدر مبهوت !
بر درخت دست هایم بنشین و کلمه های تازه ای به من یاد بده تا این غروب افول کند و خورشید دوباره بر دیدگانم بدرخشد.
از این همه انتظار خسته ام . کوه ها دارند عذابم می دهند . مگر می شود ایستادگی کرد؟
روحت را أسایشی نخواهد بود
چون ابرها که از درهای شب به روزها می رسند و روز دیگری را
لبخند بزن
لبخند تو شادی قاصدک ها به گوشم خواهند رسانید
لبخند تو آرزوهای زیبای جهان را در کف دستانم خواهد گذاشت
روح تو را آسایشی نیست
هرگز
مشکوک نباید باشی و باید خودت به خودت کمک کنی . درغیر اینصورت تو بازنده ای.
با يه شكلات شروع شد
من يه شكلات گذاشتم توی دستش، اون يه شكلات گذاشت توی دستم
من بچه بودم، اون هم بچه بود
سرم رو بالا كردم، سرش رو بالا كرد
ديد كه منو می شناسه
خنديدم
گفت: دوستيم؟
گفتم: دوستِ دوست
گفت: تا كجا؟
گفتم: دوستی كه تا نداره
گفت: تا مرگ
خنديدم و گفتم: من كه گفتم تا نداره
گفت: باشه، تا بعد از مرگ
!گفتم: نه، نه، نه! تا نداره
گفت: قبول، تا اونجا كه همه دوباره زنده می شن... يعنی زندگی بعد از مرگ، باز هم با هم دوستيم، تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم
خنديدم و گفتم: تو براش تا هر جا كه دلت می خواد يه تا بذار! اصلاً يه تــا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا! اما من اصلاً تا نمی ذارم
نگاهم كرد
نگاهش كردم
باور نمی كرد
می دونستم
اون می خواست حتماً دوستی مون تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمی فهميد
گفت: بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم
!گفتم: باشه، تو بذار
گفت: شكلات! هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟
گفتم: باشه
هر بار يه شكلات می ذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من
باز همديگه رو نگاه می كرديم
يعنی كه دوستيم
دوستِ دوست
من تند شكلاتم رو باز می كردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم
می گفت: شكمو! تو دوست شكمويی هستی
و شكلاتش رو می ذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ
می گفتم: بخورش
می گفت: تموم می شه... می خوام تموم نشه... برای هميشه بمونه
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد
من همش رو خورده بودم
گفتم: اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها، اون وقت چيكار می كنی؟
گفت: مواظبشون هستم
گفت: می خوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم
و من شكلات گذاشتم توی دهنم و گفتم: نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره
يه سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده؛ اون بزرگ شده، من بزرگ شدم
من همه شكلاتها رو خوردم
اون همه شكلاتها رو نگه داشته
اون اومده امشب كه خداحافظی كنه! می خواد بره... بره اون دور دورها
می گه: می رم، اما زود بر می گردم
من می دونم، ميره و بر نمی گرده
يادش رفت شكلات به من بده
من يادم نرفت
يه شكلات گذاشتم كف دستش
گفتم: اين برای خوردن
يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش
گفتم: اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت
يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش
هر دو رو خورد
خنديدم
می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
مثل هميشه
خوب شد همه شكلاتهام رو خوردم
اما اون هيچكدومشون رو نخورد
حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟
چگونه در زندگي مشترك موفق شويم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نيمي از ازدواج هايي که امروزه صورت مي گيرد به طلاق مي انجامد. در نسل هاي پيشين تعجب آورنبود اگر مي شنيديم که زوجي بيست و پنجمين، سي امين و يا حتي پنجاهمين سالگرد ازدواجشان را جشن مي گيرند. ولي آيا نسل هاي امروز خواهند توانست اين مدت زمان با هم زندگي کنند؟ افراد چه کاري بايد انجام دهند تا عمر يک رابطه زناشويي رضايتبخش بيشتر شود؟
امروزه ازدواج بسيار پيچيده تر است. در دهه 1950 و حتي پيشتر، وظايف زن و مرد بطور واضح تعريف مي شد. هريک از زوجين مي دانست که چه چيزي از وي انتظار مي رود و مردم آنها را کارهاي مرد و کارهاي زن مي ناميدند.
اگر هر يک از زوجين از پس اين امور مشخص بر مي آمد، مشکلي نداشتند و زندگيشان بخوبي ادامه پيدا مي کرد. حتي نوع شخصيت مرد و زن نيز از قبل تعريف شده بود. شخصيت مرد، قوي، کم حرف، با لياقت، بي احساس، مشکل گشا، خرجي بده، هميشه در دسترس و محافظ خانواده تعريف شده بود، در حاليکه زن مي بايست يک آشپز خوب، خانه دار شايسته و مربي فرزندان بوده و درعين حال اجتماعي و مذهبي مي بود. به اين ترتيب انتظار زوجين ازيکديگر در ديگر زمينه ها بسيار کم مي شد؛ همين قدر که آنها وظايف از پيش تعيين شده و نقش هاي تعريف شده خود را انجام مي دادند کافي بود. با پيشرفت فناوري، تغيير در فعاليت هاي زنان و بالا رفتن انتظارات، يک دگرگوني اساسي در اين وظايف ايستا و سنتي ايجاد شد.